|
I think this is the
greatest and truest description I've ever heard for a
Friend..... تصور
می کنم این بهترین و واقعی ترین توصیفی ست که تا کنون از دوست شنیده ام Friends........They
love you. دوستان...... تو را
دوست می دارند They care for you, مراقب تو هستند But they're not from
your family اما از اقوام تو نیستند . و آخر اینکه بیشتر از یک معشوق دوستت می دارد زیباترین مکان برای حضور، این است که دیگران در فکرشان تو را به یاد داشته
باشند *****************
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور ، عشق و...
عشق يعني يك سلام و يك درود
آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود. حرکت است نه مقصد حرکت نيست تا زماني که عاشقش شويم . زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان که بمن ميگويد ، تو مرا شاد کردي بسيار مهمتر از درست بودن است . ولي خوب بودن مهمتر است . از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت . به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم . «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم . دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش. وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد. پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم حقايق آنها را تغيير نمي دهد. انتظار لبخندي از سوي ما دارد. که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد . صداقت و بلند نظري خصلت انسانهاي انسان است
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر کسي ميخواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتنِ يک دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانه ي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر "خانه دوست کجاست؟ " - فريدون مشيري
نمی دانستم در پس کوچه باغ های چشمانت مرا گرفتار عشق چیدن یک بوسه از لبهایت می کنی نمی دانستم که پس از بوسه از زلال لبهایت مرا در آغوش خود غرق می کنی نمی دانستم در حرارت آغوشت قلب مرا آرام می کنی ولی این را می دانستم که اگر بی تو بمانم خواهم مرد عزيزم با تو الفباي عشق را آموختم! نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم به تو و كلبه عشقمان باليدم و تو گمشده ام شدي اينك در كنارت به آرامش رسيدم و تو را عاشقانه دوست مي دارم زندگی از نظر من یعنی پنج چیز تو ، خدای تو، من، خدای من ، عشق من و تو کدام را قبول داری ؟ من كه همه را زیرا : خدای من است که من را عاشق تو می کند خدای توست که به تو می فهماند من دوستت دارم و خدای من و تو ست که عشق بین من و تو را مقدس می کند خيلي دوستت دارم...
When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U... وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی... When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U... وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U... U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me And Kiss My Forhead N Said :"U Better Be Quick, Is''''s Gonna Be Late.." وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم .. صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U... وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری .بعد از کارت زود بیا خونه وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U.. وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U... وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U... I''''M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago.. وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me! وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری.. نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد That Day Must Be The Happiest Day Of My Life! اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری to tell someone how much you love, به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید
اگه فاصله افتاده اگه من با خودم سردم
این دیوانگیست ... این دیوانگیست ... که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه عشق های دیگری هم هستند
پرسيدم ... چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ با كمي مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس براي آينده آماده شو . ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن ، وهيچگاه به باورهايت شک نکن . زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني . پرسيدم ، آخر .... ، و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ، قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر . كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را .. بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي . موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن .. داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... : هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ، آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ، شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند . مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ، مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني .. به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد : زلال باش ... ، زلال باش .... ، فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ، زلال كه باشي ، آسمان در توست .
زچشمت اگرچه که دورم هنوز *** پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
چرا حس می کنم با من غریبی ؟
چی پیش اومده تو این روزای دوری ندارم طاقت دلسردیاتو بمونم زنده بی عشقت ...چه جوری؟ نباید قصه اینجوری تموم شه نذار از هم به آسونی جدا شیم تو تنها تکیه گاه خستگیمی نباشی یک شبه ویرونه می شم تو این تکرار درد و بی قراری نگیری دستمو دیوونه می شم تموم لحظه هام پوچ و تباهه اگه چشماتو از دنیا بگیری نمی خوام پشت کوه خاطراتم مث یک لحظه رفته ، بمیری نمی خوام از من و تو یادگاری دو تا گل باشه که خشکیده صد بار نباید پشت من خالی شه از تو نمی خوام تکیه گاهم باشه دیوار
مرا بغل کن!!
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که استادى از شاگردانش
تا حالا شده راست شو بگي ، وقتي عاشق يکي ميشي ؟ دلتون بخواد اين خبر رو داد بزنين و به همه بگيد ؟ تا حالا شده چشماي يکي مثل ستاره تو تاريکي تو آسمون قلب شما چشمک بزنن يکي يکي ؟ عاشقت شدم من خيلي زياد !عاشقت شدم چون دلم ميخواد ؟ يه خبر داغ دارم يه خبر داغ دارم عاشقت شدم من خيلي زياد ! یه خبر داغ دارم چون عاشقت شدم خيلي زياد ! هرچي که پر داشت با هم پرونديم ! هرچي آتيش داشت با هم سوزونديم ! اونم مثل من خيلي ديونست ! فقط يدونست واسه نمونه ست ! امروز که با هم خيلي خوشيم ما ديگه مهم نيست چي ميشه فردا ! بايد عاشق شيم تا که بفهميم چه حالي داره عشق ما دوتا ! يه خبر داغ دارم يه خبرداغ دارمه عاشقت شدم من خيلي زياد ! يه خبر داغ دارم عاشقت شدم من خيلي زياد ! هرچي که پر داشت با هم پرونديم ! هرچي آتيش داشت با هم سوزونديم ! ! اونم مثل من خيلي ديونست ! فقط يدونست واسه نمونه ست !
عشق بازی به همین آسانی است... عشقبازی به همین آسانی است که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کارهموارۀ باران با دشت برف با قلۀ کوه رود با ریشۀ بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمهای با آهو برکهای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز و طبیعت با ما! عشقبازی به همین آسانی است... شاعری با کلماتی شیرین دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است... که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حرّاج کنی رنجها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی است... هر که با پیش سلامی در اول صبح هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار عرضۀ سالم کالای ارزان به همه لقمۀ نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی است...
عشق دستمال کاغذی به اشک ! دستمال کاغذی به اشک گفت:
|
About![]()
باورش کردم ، ندانستم تمام حرفهایش دروغ بود، خنده هایش دروغ و بی احساس، گریه هایش هم کمی عجیب است. ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند، ساحر است می خواهد سحر سامانم کند، ندانستم رهگذر است بهانه اش خستگی ، برای اغفال من می آید از در دلبستگی، باورش کردم و حرفهایش را شنیدم، زبان دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم، بازیش که تمام شد ، دل ساده ام که رام شد ، دیگر دوست داشتنی در کار نبود، دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود، راست و دروغ به عشق من قسم خورد ، چیزی نگفتم من، هر چه به روزم آورد Archivesآذر 1390آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 آبان 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 Links
چشمك |