تبليغاتX
شب طو فانی من صدای گریه ست

شب طو فانی من صدای گریه ست

دوستانه-عاشقانه- پند و اندرز

William Shakespeare Said :
ویلیام شکسپیر گفت :

I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم

Expectations always hurt ...
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...

Life is short ...
زندگی کوتاه است ...

So love your life ...
پس به زندگی ات عشق بورز ...

Be happy
خوشحال باش

And keep smiling
و لبخند بزن

Just Live for yourself and ..
فقط برای خودت زندگی کن و ...

Befor you speak ؛ Listen
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن

Befor you write ؛ Think
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن

Befor you spend ؛ Earn
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش

Befor you pray ؛ Forgive
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش

Befor you hurt ؛ Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن

Befor you hate ؛ Love
قبل از تنفر ؛ عشق بورز

That's Life …
زندگی این است ...

Feel it, Live it & Enjoy it
احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

+نوشته شده در ساعت2:14 PMتوسط فریمان | |

I think this is the greatest and truest description

I've ever heard for a Friend.....

تصور می کنم این بهترین و واقعی ترین توصیفی ست که تا کنون از دوست شنیده ام

Friends........They love you. دوستان...... تو را دوست می دارند
But they're not your lover
اما معشوق تو نیستند

They care for you, مراقب تو هستند

But they're not from your family اما از اقوام تو نیستند

They're ready to share your pain,
آنها آماده اند تا در درد تو شریک بشوند
But they're not your blood relation.
اما آنها بستگان خونی تو نیستند

They are........FRIENDS! !!!!
آنها دوستان هستند

A True friend...... .
یک دوست واقعی

Scolds like a DAD..
همانند پدر سخت سرزنشت میکند


Cares like a MOM..
همانند مادر غم تو را می خورد

Teases like a SISTER..
مثل یک خواهر سر به سرت می گذارد

Irritates like a BROTHER..
مثل یک برادر ادای تو را در می آورد

And finally loves you more than a LOVER

. و آخر اینکه بیشتر از یک معشوق دوستت می دارد

The nicest place 2 be is in someone's THOUGHTS!

زیباترین مکان برای حضور،

این است که دیگران در فکرشان تو را به یاد داشته باشند

*****************

 

+نوشته شده در ساعت0:0 AMتوسط فریمان | |

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور ، عشق و...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت ، عشق از غرور که با یک قایق زیبا راهی مکان

امنی بود کمک خواست. غرور گفت : نه ، نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت

خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدایی

حزن آلود گفت : آ ، عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق اینبار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که

حتی صدای عشق را هم نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود

که صدای سالخورده ای گفت :

بیا عشق من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد

نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به

خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش

را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد عالمی که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او

پرسید : آن پیرمرد که بود؟

عالم پاسخ داد : زمان

عشق با تعجب گفت : زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت :

زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است !

موافقی؟؟؟

+نوشته شده در ساعت10:40 AMتوسط فریمان | |

عشق يعني يك سلام و يك درود

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك تبلور يك سرود

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون كندن بدست

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني با پرستو پرزدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم يك نماز

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني مستي و ديوانگى

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني با جهان بيگانگى

+نوشته شده در ساعت1:11 PMتوسط فریمان | |

آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق

 در ظاهرم نيز نمايان مي شود.


 آموخته ام که عشق مرکب

 حرکت است نه مقصد حرکت


 آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل

 نيست تا زماني که عاشقش شويم .


 آموخته ام که اين عشق است که

 زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان

 
 آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ،

 که بمن ميگويد ، تو مرا شاد کردي


 آموخته ام که گاهي مهربان بودن

 بسيار مهمتر از درست بودن است .


 آموخته ام که مهم بودن خوبست

 ولي خوب بودن مهمتر است .


 آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که

 از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت .


 آموخته ام که هميشه براي کسي که

 به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .


 آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به

 «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .


 آموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط

 دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش.


 آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي

 وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.


 آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ،

پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم

 
 آموخته ام که چشم پوشي از

 حقايق آنها را تغيير نمي دهد.


 آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ،

 انتظار لبخندي از سوي ما دارد.


 آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است

 که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد .


 آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.


 آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست .


 آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن .


 و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست .


 و آموخته ام که عشق ،  مهرباني ، گذشت ،

صداقت و بلند نظري خصلت انسانهاي انسان است

+نوشته شده در ساعت12:17 PMتوسط فریمان | |

 

من دلم مي‌خواهد

خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتنِ

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم  

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر

"خانه دوست کجاست؟ "

-         فريدون  مشيري

 

+نوشته شده در ساعت11:9 AMتوسط فریمان | |

نمی دانستم در پس کوچه باغ های چشمانت

مرا گرفتار عشق چیدن یک بوسه از لبهایت می کنی

نمی دانستم که پس از بوسه از زلال لبهایت

مرا در آغوش خود غرق می کنی

نمی دانستم در حرارت آغوشت قلب مرا آرام می کنی

ولی این را می دانستم که اگر بی تو بمانم خواهم مرد

عزيزم

با تو الفباي عشق را آموختم!

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و كلبه عشقمان باليدم

و تو گمشده ام شدي

اينك در كنارت به آرامش رسيدم

و تو را عاشقانه دوست مي دارم

زندگی از نظر من یعنی پنج چیز

تو ، خدای تو، من، خدای من ، عشق من و تو

کدام را قبول داری ؟

من كه همه را زیرا :

خدای من است که من را عاشق تو می کند

خدای توست که به تو می فهماند من دوستت دارم

و خدای من و تو ست که عشق بین من و تو را مقدس می کند

خيلي دوستت دارم...

+نوشته شده در ساعت8:11 AMتوسط فریمان | |

When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...

U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me

And Kiss My Forhead

N Said :"U Better Be Quick, Is''''s Gonna Be Late.."

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و

گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه

When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری

.بعد از کارت زود بیا خونه

When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear,
But It''''s Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision.."

وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری

تو درسها  به بچه مون کمک کنی

When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتنی می بافتی

بهم نکاه کردی و خندیدی

When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..

I''''M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..
With Our Hand Crossing Together

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn''''t Say Anything But Cried...

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they''''re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won''''t hear you anymore

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی

مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

 

+نوشته شده در ساعت9:19 AMتوسط فریمان | |

اگه فاصله افتاده اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم
چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره
که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره
نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیکتر میشه
تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمی داره
تو امید منی اما داری از دست من میری
با دستای خودت داری همه هستیمو میگیری
دعا کردم تورو بازم با چشمی که نخوابیده
مگه میذاره دلتنگی؟ مگه گریه امون میده؟
مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه
من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه
حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم
شاید از گریه خوابم برد درها رو باز میذارم
نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیکتر میشه
تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمی داره

+نوشته شده در ساعت10:38 AMتوسط فریمان | |

این دیوانگیست ...

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم

که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

این دیوانگیست ...
که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم
که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است


این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم

که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
در یکی از آنها به ما خیانت شده است

این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
و به یاد داشته باشیم که همیشه

شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند

عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دی
گری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند

تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...

 

+نوشته شده در ساعت10:6 PMتوسط فریمان | |

پرسيدم ...

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ 

با كمي مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز  .

شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

پرسيدم ،

آخر .... ،

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

زلال كه باشي ، آسمان در توست .

+نوشته شده در ساعت8:25 PMتوسط فریمان | |

زچشمت اگرچه که دورم هنوز *** پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگــر غصه باريد از مـاه و سال *** به ياد گذشته صبورم هنوز

شـکستند اگر قاب يــاد مــرا *** دل شيشه دارم بلورم هنوز

ســفر چاره دردهايم نـشد *** پر از فکر راه عبورم هنوز

سـتاره شدن کار سختي نبود *** گذشتم لي غرق نورم هنوز

پــر از خاطرات قشنگ توام *** پر از ياد و شوق و مرورم هنوز

 

 

+نوشته شده در ساعت7:33 PMتوسط فریمان | |

چرا حس می کنم با من غریبی ؟                                            

                                        چی پیش اومده تو این روزای دوری

ندارم طاقت دلسردیاتو                                                       

                                       بمونم زنده بی عشقت ...چه جوری؟

نباید قصه اینجوری تموم شه                                               

                                         نذار از هم به آسونی جدا شیم

 تو تنها تکیه گاه خستگیمی                                                    

                                        نباشی یک شبه ویرونه می شم

تو این تکرار درد و بی قراری                                                 

                                         نگیری دستمو دیوونه می شم

تموم لحظه هام پوچ و تباهه                                                  

                                         اگه چشماتو از دنیا بگیری

نمی خوام پشت کوه خاطراتم                                                  

                                         مث یک لحظه رفته ، بمیری

نمی خوام از من و تو یادگاری                                           

                                         دو تا گل باشه که خشکیده صد بار

نباید پشت من خالی شه از تو                                       

                                          نمی خوام تکیه گاهم باشه دیوار

+نوشته شده در ساعت6:31 PMتوسط فریمان | |

مرا بغل کن!!
##############
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که
گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.
فاصله ابراز عشق دور نیست.
فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید

+نوشته شده در ساعت0:38 AMتوسط فریمان | |

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که
وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا
بود و غیر از خدا هیچکس نبود. این
قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا
هیچ کس نیست.
 

استادى از شاگردانش
پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم
داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که
خشمگين هستند صدايشان را بلند
مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى
کردند و يک
ى از آن‌ها گفت: چون در
آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از
دست مي‌دهيم.


استاد پرسيد:
اينکه آرامشمان را از دست مي‌دهيم
درست است امّا چرا با وجودى که طرف
مقابل کنارمان قرار دارد داد
مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى
ملايم صحب
ت کرد؟ چرا هنگامى که
خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام
جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى
هيچکدام استاد را راضى
نکرد.


سرانجام استاد چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر
عصبانى
هستند، قلب‌هايشان از
يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها
براى اين که فاصله را جبران کنند
مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان
عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين
فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد
صدايشان را
بلندتر کنند.


سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو
نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى
مي‌ا
فتد؟ آن‌ها سر هم داد
نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با
هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون
قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.
فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است .


استاد ادامه داد: هنگامى که
عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه
اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف
معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در
گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز
هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.


سرانجام، حتى از نجوا کردن هم
بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر
نگاه مي‌کنند. اين هنگامى
است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين
قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود.

+نوشته شده در ساعت0:38 AMتوسط فریمان | |

تا حالا شده راست شو بگي ، وقتي عاشق يکي ميشي ؟

دلتون بخواد اين خبر رو داد بزنين و به همه بگيد ؟

 تا حالا شده چشماي يکي مثل ستاره تو تاريکي تو آسمون قلب شما چشمک بزنن يکي يکي ؟

عاشقت شدم من خيلي زياد !عاشقت شدم چون دلم ميخواد ؟

يه خبر داغ دارم يه خبر داغ دارم عاشقت شدم من خيلي زياد !

یه خبر داغ دارم چون عاشقت شدم خيلي زياد !

هرچي که پر داشت با هم پرونديم !

هرچي آتيش داشت با هم سوزونديم !

 اونم مثل من خيلي ديونست ! فقط يدونست واسه نمونه ست !

امروز که با هم خيلي خوشيم ما ديگه مهم نيست چي ميشه فردا !

بايد عاشق شيم تا که بفهميم چه حالي داره عشق ما دوتا !

يه خبر داغ دارم يه خبرداغ دارمه عاشقت شدم من خيلي زياد !

يه خبر داغ دارم عاشقت شدم من خيلي زياد !

هرچي که پر داشت با هم پرونديم ! هرچي آتيش داشت با هم سوزونديم ! !

 اونم مثل من خيلي ديونست ! فقط يدونست واسه نمونه ست !

امروز که با هم خيلي خوشيم ما ديگه مهم نيست چي ميشه فردا..

+نوشته شده در ساعت0:3 AMتوسط فریمان | |

عشق بازی به همین آسانی است...

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است...

+نوشته شده در ساعت1:37 AMتوسط فریمان | |

عشق دستمال کاغذی به اشک !

 دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت 

+نوشته شده در ساعت11:13 PMتوسط فریمان | |